حتی اگر نگاهت بر نگاهم نرقصد....

از رفتن های بسیار نمی هراسم

از پیمودن راههای طولانی

وایستادن پشت چراغ قرمزهای طولانی خسته نمی شوم اگر مقصد تو باشی

حتی اگر هرگز با من نباشی

حتی اگر دستانت در جیبهای عشق من جا نگیرد وقتی از سرمای تنهایی می لرزی

اگر نگاهت بر نگاه من نرقصد.................................باز هم چشمانت را دوست دارم.................

دارم بالا می آرم!

آدم وقتی داره خفه میشه چیکار میکنه؟

من دارم خفه میشم دیروز تولد ۲۶سالگی صادق بود.

تیر ۱۳۵۹در یک بعد از ظهر گرم تابستان دنیا برایش آغوش وا کرد و اون رو لای قنداقی از آرزوهایش پیچید

   ۲۵سال از آن غروب دم کرده گذشت وپسرک قبل از تولد۲۶سالگی اش راهی دنیای دیگری شد و همسفرش رو تنها گذاشت...................پسرک رفت و دخترک مجبور شد راه را تنها  ادامه دهد.

   خاطرات شیرین زندگی کوتاه و عاشقانه ٬وقتی که همسفرت نیست خفه کننده است دارم بالا می آرم دارم کم می آرم  دارم بدون صادق دیوونه می شم حضورش و عدم درکش از طرف من ........

   صادق نباید می مرد  حالا که مرد نتیجه اش اینه که من هم باید بمیرم ......من بدون اون یک مرده متحرکم!نفس کشیدن خیلی سخته هیچکی نمی فهمه................................خدایا صادق دیگه برنمیگرده این رو مطمئنم ولی نمی خواهم باور کنم خدایا هنوز هم میتونم حضور صادق را مثل همون روز اول که رفت باور کنم خدایا آدمها چقدر بدند یعنی من هم جزو همین آدمها هستم مغرور  بی تفاوت خدایا من نمیگم چون صادق مرد همه به من توجه کنند همه برای او عزادار باشند  من به این واقعیت رسیدم که او به تاریخ پیوست............. و زندگی چون رود ادامه دارد.

صادق رفت ولی من هستم .........

عطر بهار نارنج

عطر بهار نارنج در باغ بیداد میکند

نمیبینمت !

صدایت مرا مست میکند و عطرت

دنیا چقدر کوچک است صادق!وآدمهایش....................

 متاسفم صادق!                                                  

تسلیم شدم تسلیم لحظه های عذاب آور بی تویی     

صادق مهربانم  

..................                                                    

حرف دل

و خدا انسان را آفرید وانسان تنها بود

حرفی ندارم برای گفتن  اما بغضی هست برای شکستن

وباز هم کسی دلیل گریه ام را نمیداند

 مهربانم دیگر با تو سخن نمیگویم که آنها که نمیفهمند انگ دیوانگی میزنند

دیگر با تو سخن نمیگویم چون نیستی واین عدم حضورت مرا به مرز جنون  می کشاند

دیروز هفت ماه تمام بود که نبودی

صادق یادته  ازت پرسیدم بی نهایت یعنی چی؟

حالا بی نهایت رو فهمیدم !دلم برات بی نهایت تنگ شده!بینهایت به توان N

تو چی بی معرفت! صادق منو به کی سپردی و رفتی ؟

صادق مرز عقل و جنون خیلی نزدیکه ٬من دارم این رو حس میکنم

 چند وقت دیگه باید بگذره تا باور کنم رفتی؟واقعا رفتی ؟

صادق برگرد تا دوباره زندگی قشنگمون رو شروع کنیم . صادقم٬ من از تنهایی

میترسم!

صادق!!! منتظرم می مونی ؟

مخاطب فرضی

داغ صادق اینقدر برام سنگین بود که هیچکس جز خدا نتونست تسلایم بدهد دو سال پیش تو یکی از نامه ها براش نوشته بودم کاش هرگز بی توئی و رنج نبودنت رو حس نکنم انگار از امروز میترسیدم میدونستم چنین روزی به سراغم می آید.

صادق برای من همسر نبود همکلاس بود همراه بود رفیق بود ماخیلی وقتها با هم اسم فامیل و دوز بازی میکردیم اون جر میزد من هم همه بازی رو بهم میزدم سر چایی آوردن دعوامون می شد و سنگ کاغذ قیچی میکردیم و هر کی بازنده میشد باید چایی میاورد

همیشه دلم می خواست با هم سن و سالای خودم فرق کنم همیشه دلم می خواست زندگیمون تو روزمرگی هاغرق نشه همیشه دلم می خواست عشقمون جاودانه بمونه!وخدا تمام حاجتهای من رو برآورده کرد همون جور که خودش خواست

صادق برای همیشه رفت ................

من رو تو یک حسرت عجیب گذاشت! عادتش بود همه را غافلگیر کنه

صادق!وب لاگم رو راه انداختم خیلی اتفاقهای دیگه افتاده.دیگه تو سرویس سیاسی کار نمیکنم چون تو نیستی که ازت شماره تلفن بگیرم  به قول خودت:تو نمیدانی که گل نرگس زرد است        خانه بی صادق بی نهایت سرد است

صادق نگاه خدا خیلی چیزها رو حل میکنه وای به روزی که نگاه خدا رو نبینی!!!

....................................... 

انسان نخستین

شکل انسان نخستین گرد بود به هر طرف می غلتیدند و نافرمانی میکردند   در شورای آسمان بین خدایان جلسه ای برگزار شد تا تصمیم بگیرند با این موجودات سر کش چه کنند؟ هر کس نظری داد

یکی گفت:آنها را از بین ببریم تا دیگر نافرمانی نکنند.دیگری پاسخ داد پس دیگر چه کسی ما را بپرستد؟عاقبت زئوس( خدای خدایان) فرمان داد:آنها را به دو نیم میکنیم تا هم از قدرتشان کاسته شود هم بر تعداد پرسندگان اضافه شود  و هم همواره نیمی دنبال نیمه دیگر خود باشد

واینگونه بود که عشق به وجود آمد و  انسانها پیوسته به دنبال نیمه دیگر خود هستند

تمثیل عشق-رساله جمهور افلاطون

یک غروب!

یک غروب دم کرده ،گرم وکسالت آور تابستان

اگه قدرت تخیلت  قوی باشه می فهمی چی میگم

جون میده برای یک یاس فلسفی ناب!

کنار همه اینها خاطرات شیرین و غیر قابل برگشت سال پیش رو مرور کن

اون وقتی که با بچه های همشهری محله تو دفتر میشستیم و چرت و پرت میگفتیم وحرفهای فلسفی مسخره میزدیم

صادق زنگ می زد و میگفت:هنوز اونجایی،برو خونه یک چیزی برای شام درست کن 

من هم مثل همیشه بهونه می آوردم که بی تو خونه دلگیره و من خونه نمی رم

سر بلوار مهام با هم قرار می گذاشتیم،اون وقتها هنوز این قانون نیومده  بود که جلو تاکسی  یک نفر میتونه  بشینه،صادق جلو مینشست و سر بلوار مهام  یک ذره اون ورتر می رفت تا من پهلوش بشینم و هر دوتامون از این حس لذت بخش ،بعد از یک روز خستگی احساس رضایت میکردیم،حس به هم رسیدن!

حالا دوباره همون غروب کسالت آور و  دم کرده رو تصور کن،دیگه تو همشهری محله کار نمیکنی،دیگه بلوار مهامی نیست ،دیگه خونه ای نیست،دیگه صادقی نیست

اون دستهای گرم و مهربون توی گودال عمیق خاکه!سوخته و تقریبا جزغاله شده! ولی اون فاطمه هنوز هست،بدون صادق

غرض از این حرفها اصلا جلب ترحم و توجه نیست!من اینقدر قوی بودم که خدا من رو برای این آزمایش انتخاب کرد و خودش کمک میکنه!امیدوارم!

ولی آی آدمها که برساحل نشسته شاد و خندانید!لحظه ها میگذرد،آنچه بگذشت نمی آید باز،لحظه ای هست که دیگر هرگز، نتوان کرد آغاز.......

 

و اکنون....

 

 

 

واکنون تو با مرگ رفته ای و من هر روز به این امید دم میزنم که با هر نفس لحظه ای به تو نزدیک تر شوم .....................................واین زندگی من است.......