تسلیم نمی شوم

دوست دارم بلند فریاد بزنم صادق ترین مخاطب زندگی ام، هیبت اساطیری مرگ هم نتوانست ما را از هم جدا کند ومن همچنان حضور غیر قابل انکارت را احساس می کنم

دوست دارم ارادت قلبی ام را به تمام کسانی که در این یکسال با من همراه بودند اعلام کنم که همدلیشان جلایی بر دلم بود و درنگی که چقدر آدمها را نمی شناسم

دوست دارم اعتراف کنم معنی"خلق الانسان ما کبد" را فهمیدم

 خدا انسان را در رنج آفرید و مگر مفهومی غیر از درد زندگی انسان را جهت می دهد؟

من پس از صادق و پس از سوگ او فهمیدم تنهایم و ما به ازای تمام تنهایی هایم خداست

واژه حجم دلتنگی را بیان نمی کند،اشکها و مویه ها نیز

 اوست که انسان را می شناسد،علقه ها و علاقه هایش را می داند و وابستگی هایش را ارج می نهد او می داند که انسان در این کره خاکی غریب است و غریب را جز تسلای همسفری دیگر چه چیز می تواند آرام کند؟

دوست دارم بگویم خدایا شکرت که چنین امتحانی سخت را قابلیم.

دوست دارم صبورانه تر باور کنم آبی آسمان نزدیک است

دوست دارم تسلیم نشوم.........................جنگیدن را خوب می دانم

 

خاک بوی تو را نمی دهد....

برای تکرار تو  در لحظه های زندگی  باید که زنده باشی

برای دیدنت باید که روی ماهت بتابد عزیز من

برای لمس حضورت و گرم شدن میان بازوان مردانه ات

باید که دستی باشد و سینه سوخته ای و دلی پر از محبت

برای بوییدنت صادق همیشه بهارم  پی تو می گردم و جز سینه سوخته ات آیا زیر خروارها خاک

نشان دیگری از تو باقی است؟

من تکرارت می کنم

هر روز و هر روز

هر لحظه و هر لحظه

که تو در من زنده ای

و بر من می تابی

و در من گرما گرم می خندی و شادمانه نشسته ای در کنار خبر ٬ حیات و جاودانگی

مرد اساطیری من!

خاک بوی تو را نمی دهد

راست میگویم

تو از آسمان بازنگشته ای

بعد از آن پرواز

در ملکوت ماوا گزیدی

نفسهایم بوی تو را می دهد

و بر این سنگ چون بوسه می زنم

تنها حرمتی به آن سینه سوخته است..............

ور نه تو در من همچنان زنده ای