یک غروب دم کرده ،گرم وکسالت آور تابستان

اگه قدرت تخیلت  قوی باشه می فهمی چی میگم

جون میده برای یک یاس فلسفی ناب!

کنار همه اینها خاطرات شیرین و غیر قابل برگشت سال پیش رو مرور کن

اون وقتی که با بچه های همشهری محله تو دفتر میشستیم و چرت و پرت میگفتیم وحرفهای فلسفی مسخره میزدیم

صادق زنگ می زد و میگفت:هنوز اونجایی،برو خونه یک چیزی برای شام درست کن 

من هم مثل همیشه بهونه می آوردم که بی تو خونه دلگیره و من خونه نمی رم

سر بلوار مهام با هم قرار می گذاشتیم،اون وقتها هنوز این قانون نیومده  بود که جلو تاکسی  یک نفر میتونه  بشینه،صادق جلو مینشست و سر بلوار مهام  یک ذره اون ورتر می رفت تا من پهلوش بشینم و هر دوتامون از این حس لذت بخش ،بعد از یک روز خستگی احساس رضایت میکردیم،حس به هم رسیدن!

حالا دوباره همون غروب کسالت آور و  دم کرده رو تصور کن،دیگه تو همشهری محله کار نمیکنی،دیگه بلوار مهامی نیست ،دیگه خونه ای نیست،دیگه صادقی نیست

اون دستهای گرم و مهربون توی گودال عمیق خاکه!سوخته و تقریبا جزغاله شده! ولی اون فاطمه هنوز هست،بدون صادق

غرض از این حرفها اصلا جلب ترحم و توجه نیست!من اینقدر قوی بودم که خدا من رو برای این آزمایش انتخاب کرد و خودش کمک میکنه!امیدوارم!

ولی آی آدمها که برساحل نشسته شاد و خندانید!لحظه ها میگذرد،آنچه بگذشت نمی آید باز،لحظه ای هست که دیگر هرگز، نتوان کرد آغاز.......