زخم

 از بیداری فرار می کنی به خواب
می بینی
جای دستبند بر بیداریت درد می کند
جای لب های خالی بر پیشانیت...........
جایَت در زندگی درد می کند
زخم است...
زخم را باید خاراند
پوستش را کَند
پوست را باید کَند
انداخت روی مبل
که خانه زیبا شود.....
"گروس عبدالملکیان"

بوی نشنیده بهار نارنج مستم می کند!!!!

میگوید بنویس،هر چه دلت خواست بنویس،اردیبهشت دارد تمام می شود! می خندم و می گویم:"کجایی جوانی که یادت به خیر!! "انگشت اشاره اش را می گذارد روی لبهایم و می گوید:"خفه شو دیوانه!!دوباره نگویی ای وااااااااای و هر بار تاکید کنی که این دیالوگ شهاب حسینی بود در فیلم درباره الی ،وقتی فهمید الی نامزد دارد." نگاهش کردم و باز خندیدیم،می دانست شاید حرف در گلو مانده ام را :"حسرت خوردن لذت دارد!شاید اگر حسرت نبود،زندگی چیزی کم داشت!مثل عشق،نفرت،

می دانم که این پست را نمی تواند بخواند و برای همین می نویسم

*از دوست داشتنی ترین مرد اردیبهشتی زندگی ام بگویم که همواره شرمی شرقی،باعث شد احساسم را از او پنهان کنم،مردی که هر چه بیشتر میگذرد حس های عجیب و ناشناخته ام را به او کشف می کنم و محبت های بی پایانش را به خودم!مردی که استوانه حیات زندگی ام بوده و هست و دعا می کنم خدا او را بر من و بر این زمانه ببخشاید.مردی که بیش از هر چیز در دنیا محتاج شنیدن طنین مهربان و نفس های گرمش هستم

پدر اردیبهشتی ام...................

*از گریز دلپذیرم به بیروت بگویم؟شهری که زیبا بود،اما مال من نبود،نه آسمان آبی اش،نه ساحل زیبای مدیترانه اش،نه مردم مهربانش،من مال آنجا نبودم،اما........گریز دلپذیری بود!

*از اردیبهشت بگویم که هیچ ماه از سال را مانند این 4 هفته طرب انگیز روز شماری نمی کنم و حسرت از دست رفتنش را نمی خورم.صبح که بیدار می شوم باید یادم بیاید چندم ماه است و من چقدر فرصت دارم از این طبیعت شگفت انگیز لذت ببرم؟و هی به خودم دروغ های شیرین بگویم تا شاید زندگی کمی بهتر شود و دل آشوبه ام آرام!باید اعتراف کنم همیشه بوی بهار نارنج نشنیده اردیبهشت مرا مست می کند......

*گفته بودی بیا تمام دوستت دارم های مزخرف عالم را باور کنیم شاید دنیا دست از سرمان بردارد و این بار من انگشت اشاره ام را روی لبهایت نشاندم و گفتم:"از دلت هم نباید بگذرد!!دنیا بخیل تر از آن است که فکرش را بکنی

*یک چیز دیگر را هم باید بگویم ،این آدم خاطره بودن بد است،این که یاد آدم ها و خاطره هایشان را زنده نگه می داری بد است،باید یک روز باور کنی که وقتی یادگاری می دهند و می روند،دیگر رفته اند،شاید اصلا یادشان نیاید،باید کنار بیایی،این حس باید تمام عمر گلویت را چنگ بزند و لعنت کنی،لعنت کنی بر گذشته ای که آدم برایش می میرد...............

*داستایوفسکی ،مردی با سیمایی روستایی،گونه هایی فرو رفته و پر چین و چروک،مردی که رنجی بیست ساله رنگ رخسارش را نیز مکیده بود،اگر دنیا و آخرتم را ربوده باشد به من مهربانی را آموخت یا تلاش می کنم که بیاموزم،و آدمها را،همه آدم ها بی بهانه دوست داشته باشم و این شاید تنها دستاورد من از یکسال پشت کردن عجیب و ناگهانی به جهان و انسانها بود!!

*و در آخر دوست داشتم چیزی به او تقدیم کنم

به قول عزیزی:به پاس تعبیر عظیم و انسانی اش از کلمه "دوستی"،به پاس عاطفه سرشارش،که در این برهوت بدگمانی و شک می درخشید و روح را از تنهایی و نومیدی رهایی می داد!و گرمای امید بخشش که در این روزگار "ناباوری"را تخطئه کرد،به پاس محبت بی دریغی که فرو کش کرد..........و دیدم دیگر گذشته است.......

*شرمسار پیام های پر مهرتان هستم اما محافظه کار تر شده ام این روزها و شاید چیزی برای گفتن ندارم

  اردیبهشتی باشید وشاد.....