حرف دل
و خدا انسان را آفرید وانسان تنها بود
حرفی ندارم برای گفتن اما بغضی هست برای شکستن
وباز هم کسی دلیل گریه ام را نمیداند
مهربانم دیگر با تو سخن نمیگویم که آنها که نمیفهمند انگ دیوانگی میزنند
دیگر با تو سخن نمیگویم چون نیستی واین عدم حضورت مرا به مرز جنون می کشاند
دیروز هفت ماه تمام بود که نبودی
صادق یادته ازت پرسیدم بی نهایت یعنی چی؟
حالا بی نهایت رو فهمیدم !دلم برات بی نهایت تنگ شده!بینهایت به توان N
تو چی بی معرفت! صادق منو به کی سپردی و رفتی ؟
صادق مرز عقل و جنون خیلی نزدیکه ٬من دارم این رو حس میکنم
چند وقت دیگه باید بگذره تا باور کنم رفتی؟واقعا رفتی ؟
صادق برگرد تا دوباره زندگی قشنگمون رو شروع کنیم . صادقم٬ من از تنهایی
میترسم!
صادق!!! منتظرم می مونی ؟

+ نوشته شده در 2006/7/2 ساعت 10:24 توسط فاطمه
|