خاک بوی تو را نمی دهد....
برای تکرار تو در لحظه های زندگی باید که زنده باشی
برای دیدنت باید که روی ماهت بتابد عزیز من
برای لمس حضورت و گرم شدن میان بازوان مردانه ات
باید که دستی باشد و سینه سوخته ای و دلی پر از محبت
برای بوییدنت صادق همیشه بهارم پی تو می گردم و جز سینه سوخته ات آیا زیر خروارها خاک
نشان دیگری از تو باقی است؟
من تکرارت می کنم
هر روز و هر روز
هر لحظه و هر لحظه
که تو در من زنده ای
و بر من می تابی
و در من گرما گرم می خندی و شادمانه نشسته ای در کنار خبر ٬ حیات و جاودانگی
مرد اساطیری من!
خاک بوی تو را نمی دهد
راست میگویم
تو از آسمان بازنگشته ای
بعد از آن پرواز
در ملکوت ماوا گزیدی
نفسهایم بوی تو را می دهد
و بر این سنگ چون بوسه می زنم
تنها حرمتی به آن سینه سوخته است..............
ور نه تو در من همچنان زنده ای
+ نوشته شده در 2006/12/6 ساعت 13:40 توسط فاطمه
|