می دانی؟
می توانی فریاد بکشی!آواز بخوانی!پایکوبان و دست افشان برقصی و شاد باشی!
برای فاطمه ات که متولد شده است!
شعری را که دوستش داشتی و زمزمه اش می کردی!
آرام!کنار گوشم.....
و من می خندیدم
و تو می خندیدی
و خانه مان می خندید
و دنیای کوچکمان می خندید
و خوشبختی چقدر کوچک و حقیر و دست یافتنی بود!
دیگر بزرگ شده ام عزیز من!
و گفته بودم برایت
که عذاب دادن از شرایط دوست داشتن است............
و عذاب کشیدم
برای دوست داشتنت
وتاوان دادم
گفته بودی برای متفاوت بودن باید تاوان پرداخت..........
و هزار روز است که تاوانش را با ذره ذره وجودم می دهم.....
چه بود در آن تیغه مرموز و ناپیدای نگاهت که اینگونه دیوانه ام کرد؟
چه بود جز عشقی ساده وزلال و روان؟
چه بود جز تلاشی سخت برای زندگی؟
چه بود که آن من ناپیدای خود را در آن یافتم؟
چه بود صادق که محتاجت شدم و هوای دوست داشتن مرا سرشار کرد؟
امروز
بر فراز قله ای که هزار روز به تو نزدیکم
فریاد می زنم
من چه سبزم امروز..............
و چه اندازه تنم هشیار است...............
نکند اندوهی....
مرد من!خواستم از دلتنگی هایم بگویم
خواستم بگویم خفه شدم بس که حرف نزدم و فرو خوردم بغض در گلو مانده ام را!
خواستم بگویم مرا برای صبوری نساخته اند!
یادت می آید؟
اعتراض بودم و شورش و عصیان.......
خواستم بگویم خفقان گرفتم به حرمت پیمانی که با هم بسته بودیم
فکرش را که می کنم
بزرگ شده ام!!

و میتوانم باز هم سکوت کنم!
 من بعد از تو متولد شدم!
و سپاس خدای را بر اندوه بزرگ من
امروز،بعد از هزار روز 
چه فرقی می کند؟
"حرفهایی هست برای نگفتن
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند
و سرمایه ماورایی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد"
و من برای تو ناگفته های بسیار دارم
بگذار برای روزی که پرده ها می افتند
می دانم!
فردا شکل امروز نیست
تو را به اندازه تمامی کسانی که نشناخته ام !دوست می دارم