تبليغاتX
بی تو مانده -
 
من هنوز فاجعه مرگ تو را باور ندارم  شبها نوار اشتیاق قربانی را گوش می دهم "من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه اندیشه ام اندیشه فرداست وجودم از تمنای تو سرشار است...بعد گریه می کنم برای تو برای مادر بزرگ برای معراج ...من بدم می آید از اینکه با آدمهای دیگر فرق داشته باشم من بدم می آید از اینکه نگاههای ترحم آمیز دیگران را تحمل کنم من هم دوست دارم وقتی همه از همسرشان دوستشان عشقشان حرف می زنند از تو بگویم اما همه تندی می گویند خدا رحمتش کند و حرفم را قطع می کنند اصلا من بدم می آید که دو نفر اینقدر همدیگر را دوست داشته با شند که در نبودن هم فلج شوند ؟ من باید بروم از اینجا بروم .بروم یک جا که تو نباشی .حضورت، عطرت، خاطراتت من و تو قصه خوبی بودیم ولی باور کن من یک آدم معمولی ام خیلی معمولی گفته بودم که می خواهم ادبیات رو هدف دار بخونم، از ادبیات آمریکای لاتین شروع کنم به ادبیات اروپای شرقی برسم و ادبیات روسیه رو دنبال کنم شاید همه نوشته های آلپا دسس پدس رو خونده باشم ولی باور کن من با "من او" امیرخانی عشق می کنم من فقط از آهنگ های خارجی موسیقی فیلم آبی رو دوست دارم باور کن من هنوز نمی دونم مرکز خرید تیراژه کجاست چون از قدم زدن و راه رفتن تو همچین محیطهایی می ترسم !من دلم می خواد تو ماه محرم برم پای منبر بشینم و روضه گوش بدم. ببین حتی وبلاگ نویسی هم بلد نیستم بلد نیستم مثل بقیه کوتاه و حکیمانه بنویسم آخه شرح حال من تو همچین شبی که قاطی کردم به چه درد اونی می خوره که این مطلب رو می خونه ؟بارها بهت گفته بودم. نگفتم ؟!احتمالا من یک دختر عشایری بودم که تا کلاس پنجم سواد داشت شیر می دوشید، نون درست می کرد، گوسفندها رو می برد چرا، عصرها هم کنار گله اش زیر آسمون بی انتهای خدا نون و پنیر و سبزی می خورد.........من رو چه به فلسفه! به نوشتن؟به عاشق بودن؟ 

های مرد !!کجایی که به من بخندی و بلند بگی آهای دخترک کولی!!دنیا خیلی زود می گذره!

آهای مرد!از خودم که نمی توانم فرار کنم تو منی ومن توام! تنیده در هم !

قوت قلب خسته ام...................من همینم! می دانم! 

|+| نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه 1385/11/03  |
 
 
بالا