خدا را شکر که کودک من یتیم نیست که نبودن پدرش را از کسانی که هیچ گاه ،هیچ کاری از عهده شان بر نمی آید گدایی کند!!
خدا را شکر که هنوز آنقدر عاقل هستم که بدانم حقیقت با مصلحت اندیشی ستیزی دیرینه دارد
خدا را شکر که می دانم این تسلسل باطلی که دیگران گرفتارش شده اند،تنها مایه عذاب آنها است.نه برایشان پدر می شود ،نه یگانه پسر و نه همسر!
باز هم ایمان دارم که جنگ هنوز ادامه دارد ولی من خود را از این ورطه بیرون می کشم
من حرف های چند ماه پیش را نقض نمی کنم اما دیگر چیزی برای قربانی کردن ندارم
"خداوند شبان همه ماست و ما همه گوسفندان خداوندیم"
خدا را شکر که کودک من یتیم نیست ........................
پ.ن
۱- متن داخل گیومه از جوئل آندرسن است
۲-و جنگ هنوز هم ادامه دارد
4 ساله بودم كه براي اولين بار ترس از مردن را حس كردم، زماني كه پدرم ماموريت بود و من و مادر و برادر كوچكترم، چند كيلومتر دورتر از خط مقدم در اسلامآباد غرب زندگي ميكرديم.
آن زمان كه هواپيماهاي عراقي بيهدف مناطق مسكوني را بمباران ميكردند و من و برادرم در آغوش مادر در كمد خانه پنهان ميشديم تا از انفجار در امان بمانيم.
لرزش بدن مادرم و ذكرهايي كه او ميخواند ما را متوجه چيز غريبي ميكرد، متوجه مفهومي غير از زندگي.
2 ماه تمام در بيمارستانها دنبال جنازه پدر ميگشتيم و مادر جوان 23 سالهام قويتر از آن بود كه خسته شود و بگذارد و برود در خانه امنمان در شمال زندگي كنيم.
مادرم هم پاي پدرم به جبههها ميآمد و من و برادرم نيز به دنبال آن دو، كسي از ما نميپرسيد ميآييد يا ميخواهيد بمانيد؟ و ما در ذهنهاي كوچكمان تصور ميكرديم زندگي همين است جنگيدن براي پيروزي.
20 سال از آن روزهاي نه چندان شيرين ميگذرد، خاطرات هواپيماهاي عراقي كه در فاصله كمي از سطح زمين مردم را به رگبار ميبستند همچنان گوشههاي تاريكي از ذهن مرا را اشغال كرده است.
20 سال گذشت ما تازه معناي مخالفت را فهميديم، معناي استقلال راي، معناي صلح، معنايي دنيايي بدون مبارزه، بدون خون، بدون جنگ، زندگي آرام بود و ما همچنان شعارهايي را كه انديشمندان غربي در ذهنمان فرو كردند بلغور ميكرديم: آزادي حق ماست، چرا بايد با دنيا جنگيد؟ چرا ساز مخالف ميزنيم؟ تا كي مبارزه، تا چه وقت جنگ، تا كجا مخالفت، تا چه زماني تحريم؟ تا همين چند وقت پيش، سقوط هواپيماي 130 - C ارتش جمهوري اسلامي ايران و به دنبال آن سقوط هواپيماي فالكن سپاه.
دخترك 4 ساله ديروز كه جنگ را ناخواسته تجربه كرده بود امروز به پيشواز جنگ ميرود!
زندگي آرام، شيرين، سراسر عشق او در 15 آذر 1384 ويران شد، همسر دخترك 4 ساله ديروز يكي از خبرنگاراني بود كه براي پوشش بزرگترين مانور ارتش در بعد از انقلاب راهي چابهار بود، سفري بيبازگشت...
دخترك باز هم ناخواسته در جنگ شركت كرد جنگي بدون كلاه، پدون پلاك و حتي بدون اسلحه.
دخترك 4 ساله ديروز آنقدر ميفهمد كه نه نقص فني هواپيما و نه عدم هدايت درست خلبان علت سقوط بود
او ميداند كه 27 سال است كه تحريم هستيم، او ميداند ما هنوز ميجنگيم .
دختر 4 ساله ديروز ديگر با اعتراض از پدر و مادرش نميپرسد چرا تاوان جنگي را كه شما شروع كرده ايد جواني مثل من بايد پاسخگو باشد؟
دختر 4 ساله ديروز ميداند اين جنگ قدمتي به اندازه زمان دارد و بشريت!
ميداند كه همان زمان كه قابيل، هابيل را كشت جنگ بين خير و شر حق و باطل شروع شد و تا دنيا، دنياست و بشر زنده است اين جنگ ادامه دارد.
جنگ ما تنها 27 سال نيست كه آغاز شده است، 1400 سال است كه براي احياي حق خود مي جنگیم.......................................
|
+| نوشته شده توسط
فاطمه در سه شنبه
1386/05/09
|