دلم را به هم مي زند
اين نيست انگاري منفعلي كه
تنها يادگارتوست براي من
گفته بودم
من نه!
ماندلشتام
كه ما مشتي حيوانات فاجعه زده ايم كه در ظلمت رها شده ايم
و اسپينوزا
كه گفت:
انسان حيوان ناطقي است كه شراب مي نوشد و دارسي مي رقصد
تو گفتي
كه كنار بگذارم اين آموزه هاي بي مغز را
و من
اينك..........
تنها مانده ام
در اين زندگي
كه پر است از هذيانهاي جنون آميز و تب آلود
و تو
با آن نگاه سرد و محو روي ديوارت
ديوانه ام مي كني!!
عصر۳۰تیر
|
+| نوشته شده توسط
فاطمه در یکشنبه
1386/04/31
|