تبليغاتX
بی تو مانده - بیست و هفت سالگی.........
 بیست و هفت سالگی.........

من درد تو را ز دست آسان ندهم

 دل بر نكنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به يادگار دردي دارم

كان درد به صد هزار درمان ندهم                                                  

 پ.ن

1-در چشمهايش خيره شدم،خيلي وقت است كه از او فاصله گرفته ام،توانايي بروز احساساتم را از دست داده ام،دلم تنگ روزهاي گذشته است،روزهايي كه خودم را در بغلش مچاله مي كردم و او لبانش را نزديك گوشهايم مي گذاشت و لالايي مي خواند و مثل هميشه قبل از من خوابش مي برد.با همه كودكي ام هراس غريبي را در چشمهايش حس مي كردم،نسل او نسلي بود كه از نشان دادن خستگي خود شرم داشت،اما من خستگي اش را مي فهميدم،خسته از جنگ،از تنهايي،از بوي مرگ،از انتظارهاي كشنده بي پايان................... 

 در چشمهايش خيره شدم،دلم مي خواست بگويم مي شود بماني؟دلم مي خواست بگويم كه بيشتر از هر چيز و هر كس در دنيا دوستش دارم،دلم مي خواست بگويم چه پشتوانه محكمي در زندگي ام است دلم مي خواست به دروغهايم اعتراف كنم،به اينكه ديگر مستقل شده ام و ديگر به كسي وابسته نيستم و ياد گرفته ام كه دل نبندم،دلم مي خواست سير نگاهش كنم ،سرم را روي شانه اش بگذارم بگويم:خواهش مي كنم نرو،من از بي تويي مي ترسم

بغضم را فرو خوردم ،صورتش را بوسيدم و خداحافظي كردم.................................

۲-نسل من:نسلي تنها،ساده،دلزده از جنگ و البته خطرناك!

۳-بيست و هفتمين سال تولد صادق

۴-يك جام مي و شراب دستت باشد

 احوال من خراب دستت باشد

 اين چند هزارمين شب بي خوابي است

 اي عشق فقط حساب دستت باشد!                                                    

  

|+| نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 1386/04/16  |
 
 
بالا