خدایا !کل پرونده سپرده دست خودت!من،نه بلدم دنبال كنم،نه عرضه شو دارم،نه دل و دماغشو.
هر گلي زدي به سر خودت زدي!من كي ام كه بخوام تعيين تكليف كنم برات؟
فقط كمكم كن كه راضي و شاكر باشم به هر چي مي دي و نمي دي.به هر چي مي دي و پس مي گيري. به هر چي مي گيري و پس مي دي.
من اگه كس و كار داشتم ،شايد به اين زودي ياد تو نمي افتادم.من اگه از تو قويتر،مهربونتر و غيورتر مي شناختم سراغ تو نمي اومدم.
ولي هزار كرور شكر ،كه تو همه كس مني و از همه كس هم داراتري،تواناتري و نسبت به بنده هات با وفاتري.
پس تو هم شاهد باش هم وكيل،هم قاضي هم دادستان.
اگه ديدي لازمه،حقمو بستان.اگر هم نه كه فداي سرت.من تو رو مي خوام،نه حقمو،فقط دستمو ول نكن كه تو شلوغي گم نشم. آخه من خيلي كوچكتر از اونم كه.......................
"قسمتي از رمان منتشر نشده طو فان ديگري در راه است نوشته سيد مهدي شجاعي"
|
+| نوشته شده توسط
فاطمه در شنبه
1386/02/15