دلم می خواهد سرش فریاد بزنم خیلی ابله هستی اگر فکر کنی ثانیه ای می توانی بر گذر زندگی ات مسلط شوی.خیلی در اشتباهی که فکر می کنی با پس انداختن یک بچه می توانی یکی دیگر شوی.یکی که فراموش کند کار موروثی خانواده آنها خدمتکاری است.دلم می خواهد سرش فریاد بزنم می شود خودت باشی؟به خودت بودن افتخار کنی؟می شود خجالت نکشی که در خانه پدربزرگم و خیلی آدمهای دیگر کار می کنی و خرده فرمایشات مسخره آنها را انجام می دهی؟می شود بفهمی در زندگی همه چیز عادلانه نیست و تو بهتر است با این واقعیت کنار بیایی؟
می دانی!وقتی تلاش می کنی که حقیر نباشی حقارتت بیشتر به چشم می آید،وقتی تلاش می کنی حق نداشته ات را از دنیا و آدمها بگیری زندگی بخیل تر می شود!
اگر خودت باشی ،با همه ضعف هایت!با همان عزت نفس زنان فقیر ،دوست داشتنی می شوی و قابل احترام
دلم از این جان کندن می گیرد......
*نوشتن و زیاد نوشتن نثر آدم را صیقل می دهد شاید
*خیلی شخصی:گفتی صبور باش،گذر زمان همه چیز را حل می کند،فراموش می کنی،اما من می گویم گذر زمان چیزی را عوض نمی کند!حل نمی شود،ته نشین می شود شاید!حل نمی شود،عقده می شود،کینه می شود
کینه بزرگ است!مقدس است!حسی بسیار سنگین و عمیق که نمی توان به آسانی خرجش کرد!هر آدمی ارزش کین توزی را ندارد
اما تو ارزشش را داری وابستگی شیرین و دردناک من!!!!
