تبليغاتX
بی تو مانده
 تو را می سپارم.......
سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای شعر شب های روشن!
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روز گار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ بار همیشه
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

عزیز من!همیشه عزیز من!مهرمندانه ترین کلامم پیشکش به تو
گلدان یک روز به ناگهان شکست و گلهای خشک مثل غبار پراکنده شدند و از میان رفتند
چه عیب دارد؟مگر خاطره یک گلدان ،یا گلی نادر به قدر خود آن گل و گلدان دوست داشتنی نیست؟
تازه گمان کنم که گلدان خاطره ناشکستنی است!
محمد صادق مهربان من
تنها به حرمت تو و برای تو در دقایقی که دو سال پیش ،برای همیشه به آسمان رفتی
سفرت سبز همیشه عزیز من!

|+| نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه 1386/09/15
 و خداحافظ..............

وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی

"اندی دافرسن" در نقشش در فیلم "رستگاری در شاوشنگ" می گه:می دونی مکزیکی ها درباره اقیانوس آرام چی می گن؟

اونا می گن که اقیانوس آرام خاطره نداره.این همون جائیه که من می خوام بقیه عمرم رو اونجا زندگی کنم.

یک جای گرم، بی هیچ خاطره ای

احتیاج دارم مدتی از این فضای مجازی دور باشم

وخداحافظ...............

|+| نوشته شده توسط فاطمه در جمعه 1386/05/12  |
 خدا را شکر که کودک من یتیم نیست
خدا را شکر که کودک من یتیم نیست که نبودن پدرش را از کسانی که هیچ گاه ،هیچ کاری از عهده شان بر نمی آید گدایی کند!!

خدا را شکر که هنوز آنقدر عاقل هستم که بدانم حقیقت با مصلحت اندیشی ستیزی دیرینه دارد

خدا را شکر که می دانم این تسلسل باطلی که دیگران گرفتارش شده اند،تنها مایه عذاب آنها است.نه برایشان پدر می شود ،نه یگانه پسر و نه همسر!

باز هم ایمان دارم که جنگ هنوز ادامه دارد ولی  من خود را از این ورطه بیرون می کشم

من حرف های چند ماه پیش را نقض نمی کنم اما دیگر چیزی برای قربانی کردن ندارم

"خداوند شبان همه ماست و ما همه گوسفندان خداوندیم"

خدا را شکر که کودک من یتیم نیست ........................

پ.ن

۱- متن داخل گیومه از جوئل آندرسن است

۲- و جنگ هنوز ادامه دارد

 

|+| نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه 1386/05/09  |
 یادگار تو

دلم را به هم مي زند

اين نيست انگاري منفعلي كه

تنها يادگارتوست براي من

گفته بودم

من نه!

ماندلشتام

كه ما مشتي حيوانات فاجعه زده ايم كه در ظلمت رها شده ايم

و اسپينوزا

كه گفت:

انسان حيوان ناطقي است كه شراب مي نوشد و دارسي مي رقصد

تو گفتي

كه كنار بگذارم اين آموزه هاي بي مغز را

و من

اينك..........

تنها مانده ام

در اين زندگي

كه پر است از هذيانهاي جنون آميز و تب آلود

و تو

با آن نگاه سرد و محو روي ديوارت

ديوانه ام مي كني!!

                                                   عصر۳۰تیر

|+| نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه 1386/04/31  |
 خدا می داند.....
پای این عشق نشستیم خدا می داند

در به روی همه بستیم خدا می داند

خبراز عشق ندارید خدا رحم کند

ما که از حادثه جستیم خدا میداند                                                                                   

 

|+| نوشته شده توسط فاطمه در جمعه 1386/04/29
 بیست و هفت سالگی.........

من درد تو را ز دست آسان ندهم

 دل بر نكنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به يادگار دردي دارم

كان درد به صد هزار درمان ندهم                                                  

 پ.ن

1-در چشمهايش خيره شدم،خيلي وقت است كه از او فاصله گرفته ام،توانايي بروز احساساتم را از دست داده ام،دلم تنگ روزهاي گذشته است،روزهايي كه خودم را در بغلش مچاله مي كردم و او لبانش را نزديك گوشهايم مي گذاشت و لالايي مي خواند و مثل هميشه قبل از من خوابش مي برد.با همه كودكي ام هراس غريبي را در چشمهايش حس مي كردم،نسل او نسلي بود كه از نشان دادن خستگي خود شرم داشت،اما من خستگي اش را مي فهميدم،خسته از جنگ،از تنهايي،از بوي مرگ،از انتظارهاي كشنده بي پايان................... 

 در چشمهايش خيره شدم،دلم مي خواست بگويم مي شود بماني؟دلم مي خواست بگويم كه بيشتر از هر چيز و هر كس در دنيا دوستش دارم،دلم مي خواست بگويم چه پشتوانه محكمي در زندگي ام است دلم مي خواست به دروغهايم اعتراف كنم،به اينكه ديگر مستقل شده ام و ديگر به كسي وابسته نيستم و ياد گرفته ام كه دل نبندم،دلم مي خواست سير نگاهش كنم ،سرم را روي شانه اش بگذارم بگويم:خواهش مي كنم نرو،من از بي تويي مي ترسم

بغضم را فرو خوردم ،صورتش را بوسيدم و خداحافظي كردم.................................

۲-نسل من:نسلي تنها،ساده،دلزده از جنگ و البته خطرناك!

۳-بيست و هفتمين سال تولد صادق

۴-يك جام مي و شراب دستت باشد

 احوال من خراب دستت باشد

 اين چند هزارمين شب بي خوابي است

 اي عشق فقط حساب دستت باشد!                                                    

  

|+| نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 1386/04/16  |
 
روي كاغذ نوشته شده چيزي نمي نويسند

  سپيد باش تا خدا شروع به نوشتن كند ...........................

 

|+| نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 1386/03/26  |
 تو نیستی که ببینی............
من غر نمی زنم ،من ناله نمي كنم،من از وضعيت موجود راضي ام،من به اين موقعيت تهوع آور عادت كرده ام،من آدمهاي دروغ گوي اطرافم را نمي بينم،من چشمانم را مي بندم عين وقتي كه مي خواهم بخوابم و مي روم  به دنياهايي كه تنها در خواب مي بينمشان،من از كارم راضي ام،من به اين فسيل بودن عادت كرده ام،من ياد گرفته ام بغضم را در حرف زدن با معدود آدمهايي كه ازشان متنفرم،فرو بخورم،من ياد گرفته ام كه چگونه مي شود مثل يك كرم زندگي كرد،مثل يك حلزون،مثل يك آفتاب پرست!مي داني شباهت من و تو در چيست؟تو را كرمهاي زير زمين مي خورند و مرا كرمهاي روي زمين!من ناله نمي كنم،من غر نمي زنم من اين شهر شلوغ ميليوني را با همه سر و صداهايي ديوانه كننده اش دوست دارم،من نمي خواهم بروم،هيچ كجا،من مي دانم آسمان تهران و بيروت يك رنگ است.من خوبم.حتي مي خواهم قالب وبلاگم را عوض كنم صورتي جيغ!!ديگر سياهي نباشد،ديگر به قول بعضي جلب ترحم نباشد !!يكي از لينكهاي كنار قالب جديد هم اعلام وضعيت آلودگي هواي تهران است و نرخ ارز و دلار و يورو،من عادت كرده ام صبح ها خيلي اروپايي حوالي ساعت ۱۱سر كار بيايم و شبها بعد از غروب خورشيد به خانه بر گردم و كپه مرگم را بگذارم.من راضي ام از همه چيز.............................تونيستي كه ببيني!!!

تو نمي داني قيمت گل اقاقيا چند است؟  

|+| نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه 1386/03/07  |
 من از کابوسهایم می ترسم........
من از کابوسهایم می ترسم

کابوسهای من واقعیت های کال و زود رسند

کابوسهای من ،همیشه تعبیر می شوند!

شما نمی دانید قیمت گل اقاقیا چند است؟

|+| نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه 1386/03/06
 فداي سرت.............
خدایا !کل پرونده سپرده دست خودت!من،نه بلدم دنبال كنم،نه عرضه شو دارم،نه دل و دماغشو.

هر گلي زدي به سر خودت زدي!من كي ام كه بخوام تعيين تكليف كنم برات؟

فقط كمكم كن كه راضي و شاكر باشم به هر چي مي دي و نمي دي.به هر چي مي دي و پس مي گيري. به هر چي مي گيري و پس مي دي.

من اگه كس و كار داشتم ،شايد به اين زودي ياد تو نمي افتادم.من اگه از تو قويتر،مهربونتر و غيورتر مي شناختم سراغ تو نمي اومدم.

ولي هزار كرور شكر ،كه تو همه كس مني و از همه كس هم داراتري،تواناتري و نسبت به بنده هات با وفاتري.

پس تو هم شاهد باش هم وكيل،هم قاضي هم دادستان.

اگه ديدي لازمه،حقمو بستان.اگر هم نه كه فداي سرت.من تو رو مي خوام،نه حقمو،فقط دستمو ول نكن كه تو شلوغي گم نشم. آخه من خيلي كوچكتر از اونم كه.......................

               "قسمتي از رمان منتشر نشده طو فان ديگري در راه است نوشته سيد مهدي شجاعي"  

                                                              

|+| نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 1386/02/15
 گوش شب پرستان کر!
گوش شب پرستان كر!

فردا در قبيله ما آفتاب خيمه خواهد زد

گفت كه مي آيد

با كوپه بهار

كه تنها مسافرش اوست

دلم مي خواهد بنويسم

از گم شدن دختري حوالي يك سال و چندين ماه پيش. شايد كمي پيشتر!وقت خانه تكاني عيد در گرد و غبار سالهاي دور او را دوباره ديدم با شيطنتي كودكانه،با همه سركشي ها و عصيانهايش،با همه جاه طلبي ها و ماجرا جويي هاي جوانانه اش و با همه لطافت زنانه اش كه زير آوار نگاه هاي پر شك و وهم آلود كدر شده بود

دلم مي خواهد بنويسم

از قلبي كه ديگر نمي تپد اما حضور سبزش همچنان دليل بودن من است

دلم مي خواهد بگويم از اين حس هاي تازه و درهم و ناب

دلم بهار مي خواهد....................................... 

|+| نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 1386/01/18  |
 
من هنوز فاجعه مرگ تو را باور ندارم  شبها نوار اشتیاق قربانی را گوش می دهم "من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه اندیشه ام اندیشه فرداست وجودم از تمنای تو سرشار است...بعد گریه می کنم برای تو برای مادر بزرگ برای معراج ...من بدم می آید از اینکه با آدمهای دیگر فرق داشته باشم من بدم می آید از اینکه نگاههای ترحم آمیز دیگران را تحمل کنم من هم دوست دارم وقتی همه از همسرشان دوستشان عشقشان حرف می زنند از تو بگویم اما همه تندی می گویند خدا رحمتش کند و حرفم را قطع می کنند اصلا من بدم می آید که دو نفر اینقدر همدیگر را دوست داشته با شند که در نبودن هم فلج شوند ؟ من باید بروم از اینجا بروم .بروم یک جا که تو نباشی .حضورت، عطرت، خاطراتت من و تو قصه خوبی بودیم ولی باور کن من یک آدم معمولی ام خیلی معمولی گفته بودم که می خواهم ادبیات رو هدف دار بخونم، از ادبیات آمریکای لاتین شروع کنم به ادبیات اروپای شرقی برسم و ادبیات روسیه رو دنبال کنم شاید همه نوشته های آلپا دسس پدس رو خونده باشم ولی باور کن من با "من او" امیرخانی عشق می کنم من فقط از آهنگ های خارجی موسیقی فیلم آبی رو دوست دارم باور کن من هنوز نمی دونم مرکز خرید تیراژه کجاست چون از قدم زدن و راه رفتن تو همچین محیطهایی می ترسم !من دلم می خواد تو ماه محرم برم پای منبر بشینم و روضه گوش بدم. ببین حتی وبلاگ نویسی هم بلد نیستم بلد نیستم مثل بقیه کوتاه و حکیمانه بنویسم آخه شرح حال من تو همچین شبی که قاطی کردم به چه درد اونی می خوره که این مطلب رو می خونه ؟بارها بهت گفته بودم. نگفتم ؟!احتمالا من یک دختر عشایری بودم که تا کلاس پنجم سواد داشت شیر می دوشید، نون درست می کرد، گوسفندها رو می برد چرا، عصرها هم کنار گله اش زیر آسمون بی انتهای خدا نون و پنیر و سبزی می خورد.........من رو چه به فلسفه! به نوشتن؟به عاشق بودن؟ 

های مرد !!کجایی که به من بخندی و بلند بگی آهای دخترک کولی!!دنیا خیلی زود می گذره!

آهای مرد!از خودم که نمی توانم فرار کنم تو منی ومن توام! تنیده در هم !

قوت قلب خسته ام...................من همینم! می دانم! 

|+| نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه 1385/11/03  |
 
هیچ چیز را برای همیشه نمی توانی در تعلیق نگه داری.زمان به انتظار تصمیم تو نخواهد نشست.تو می توانی زودتر از آن لحظه ای که انتظار به اوج خود می رسد و ظرف بلور در میان زمین و هوا است، ضربه ات را بزنی و انتظار را پایان بخشی اما هرگز نمی توانی آن را در میان زمین و هوا رها کنی. زودتر شکستن آری،دیرتر شکستن،شاید.اما به هر حال شکستن،نقش بلور است-هنگامی که معرکه ،معرکه عبور است نه توقف 

و عبور ذات همه چیز است...........................

تا درمرداب روز مرگی نپوسی .............................

و عبور ذات همه چیز است...................

|+| نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه 1385/10/26  |
 
سردم است ،از فکر کردن خسته شدم تنها می خواهم بخوابم و در آرامش فرو روم تفکر برای من نتیجه ای جز عذاب ممتد به همراه نداردمغزم کار نمی کند انگشتانم قفل است یخ زده است

سردم است حرفهایم مانده است کپک زده است حرف کپک زده را که نمی توان بازگو کرد.

دچار یاس فلسفی مفرط نشده ام!

فقط کمی خسته ام،همین....................

|+| نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 1385/10/23  |
 تسلیم نمی شوم
دوست دارم بلند فریاد بزنم صادق ترین مخاطب زندگی ام، هیبت اساطیری مرگ هم نتوانست ما را از هم جدا کند ومن همچنان حضور غیر قابل انکارت را احساس می کنم

دوست دارم ارادت قلبی ام را به تمام کسانی که در این یکسال با من همراه بودند اعلام کنم که همدلیشان جلایی بر دلم بود و درنگی که چقدر آدمها را نمی شناسم

دوست دارم اعتراف کنم معنی"خلق الانسان ما کبد" را فهمیدم

 خدا انسان را در رنج آفرید و مگر مفهومی غیر از درد زندگی انسان را جهت می دهد؟

من پس از صادق و پس از سوگ او فهمیدم تنهایم و ما به ازای تمام تنهایی هایم خداست

واژه حجم دلتنگی را بیان نمی کند،اشکها و مویه ها نیز

 اوست که انسان را می شناسد،علقه ها و علاقه هایش را می داند و وابستگی هایش را ارج می نهد او می داند که انسان در این کره خاکی غریب است و غریب را جز تسلای همسفری دیگر چه چیز می تواند آرام کند؟

دوست دارم بگویم خدایا شکرت که چنین امتحانی سخت را قابلیم.

دوست دارم صبورانه تر باور کنم آبی آسمان نزدیک است

دوست دارم تسلیم نشوم.........................جنگیدن را خوب می دانم

 

|+| نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 1385/09/25  |
 
برای تکرار تو  در لحظه های زندگی  باید که زنده باشی

برای دیدنت باید که روی ماهت بتابد عزیز من

برای لمس حضورت و گرم شدن میان بازوان مردانه ات

باید که دستی باشد و سینه سوخته ای و دلی پر از محبت

برای بوییدنت صادق همیشه بهارم  پی تو می گردم و جز سینه سوخته ات آیا زیر خروارها خاک

نشان دیگری از تو باقی است؟

من تکرارت می کنم

هر روز و هر روز

هر لحظه و هر لحظه

که تو در من زنده ای

و بر من می تابی

و در من گرما گرم می خندی و شادمانه نشسته ای در کنار خبر ٬ حیات و جاودانگی

مرد اساطیری من!

خاک بوی تو را نمی دهد

راست میگویم

تو از آسمان بازنگشته ای

بعد از آن پرواز

در ملکوت ماوا گزیدی

نفسهایم بوی تو را می دهد

و بر این سنگ چون بوسه می زنم

تنها حرمتی به آن سینه سوخته است..............

ور نه تو در من همچنان زنده ای

|+| نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه 1385/09/01  |
 

دلم میخواهد برگردد.لااقل در خوابم بیاید تا حرف نگفته ای که در دلم سنگینی می کند برایش بگویم.              شب قبل از رفتنش خیلی اصرار کردکه آخر قصه ای را که ناتمام خوانده بود برایش بگویم،آنقدر بیقرار بود که نمی توانست آرام بگیرد و کتاب بخواند، به اصرار من "من او"را شروع کرده بود. داشت شنود اشباح را می خواند که نیمه تمام گذاشت واین رمان را شروع کردخوشش آمده بود و سرعت خواندنش خیلی بالا رفته بودانگار میدانست که زمان ندارد میخواست آخر قصه را بداند.میگفتم عزیز دل تمام لذت رمان به این است که غافلگیرت کند میگفت:حالا تو بگو حاج علی فتاح میمیرد؟گفتم همه ما میمیریم.گفت علی و مهتاب به هم می رسند؟گفتم تو چی فکر می کنی؟ صبح همان روز تنها کتابی که با خودش به مانور برد"من او" بود.تعجب کردم و پرسیدم اونجا می تونی کتاب بخونی؟گفت:یک ذره اش  مونده توی هواپیما می خونم!صبح تا حدود ساعت 5/1 پرواز نکردند.ده بار باهم تماس تلفنی داشتیم پرسیدم چکار می کنی،حوصله ات سر نرفته؟گفت نه دارم کتاب می خونم بدجنس  آخرش چی می شه؟ نمیدونم کتاب رو تموم کرد یا نه؟نمی دونم فهمید علی و مهتاب هیچ وقت به هم نرسیدند؟فقط یک چیز توی دلم مونده که بهش بگم کاش بیاد تو خوابم.کاش یک روزی ببینمش و تو چشماش سیر نگاه کنم و بگم :ساده دل عزیز من:"من عشق و عف ثم مات مات شهیدا"

|+| نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه 1385/08/23  |
 برای صادق مهربانم
من راه خانه ام را گم کرده ام

گویا هنوز از سر اتفاقی زنده ام

اتفاقی که تو را از زندگیمان گرفت

من راه خانه مان را گم کرده ام!

نشانم میدهی مهربان؟

|+| نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه 1385/08/15  |
 بی گناهی من

امید را چگونه باور کنم

هنگامی که پریشان خاطر و افسر ده ام

از هجوم این نگاه های نا آشنا

در غم سرای زندگی ام

کیست آن ناجی بزرگ که مرا

از ورطه ی این  ظلمتکده

و سیاهی رنج جانکاه رهایی بخشد

به کدام سو نگاهم را بدوزم

هر سو بد گمانی ست و نفرت

حرف خوبی نیست اما

پرخاشی هست و خنجری برآن

آغشته به کلمات زهر آگین

از برای قلب بی گناه و پاکیزه ی من

که این گونه  پاره پاره اش می کنند

ومن می مانم و سکوت و دیگر هیچ

                              با اجازه نویسنده

|+| نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه 1385/07/05  |
 
و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی.........................

|+| نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه 1385/06/29  |
 
آیه حقم ولی نازل به رحمت یا عذاب

خود ندانم تا که دانایان چه تفسیرم کنند! 

|+| نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 1385/05/21  |
 
در دادگاهی متهم می شوی که هیچ حق دفاعی نداری

دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی دوستت دارم

صادق فراموش شده و به گور سپرده شده را آنچنان دوست می دارم که بی تابی ام در ندیدنش همچنان  همه را آزار می دهد و تو برای خلاصی از این درد جانکاه اگر مسکنی بیابی محکوم عتاب آنان خواهی شد در دادگاهی که زبانت را بسته اند و محاکمه می شوی به جرم عاشقی یک مرده!

همچنان سرگردان همچنان بی تاب همچنان بی قرار

درست مانند روزی که برای همیشه رفت با رنجی مضاعف!خیانت در عشق!

|+| نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه 1385/05/04  |
 
اگر ناگهان وجود نداشته باشی

اگر دیگر زنده نباشی

من زندگی خواهم کرد

جرات نمی کنم

جرات نمی کنم بنویسم اگر تو بمیری

من زندگی خواهم کرد

نه!

مرا ببخش

اگر تو زنده نباشی

تو  محبوب من عشق من

اگر تو بمیری تمامی برگها بر روی سینه ام خواهد ریخت

باران روز و شب بر روحم خواهد بارید

برف قلب مرا به شعله خواهد کشید

با سرما و آتش مرگ و برف پیش خواهم رفت

اما زنده خواهم ماند

وبی اختیار پاهایم

مرا به سویی که تو در آن آرام گرفته ای خواهد کشاند

آه زندگی من!

این تنها آتش نیست که در میان ما می سوزد

این تمامی زندگی است

داستانی است ساده از عشقی ساده و زلال.

 

|+| نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه 1385/05/03  |
 
 
بالا