حافظه ام یاری نمی کرد که در این ۳ سال چه نوشته بودم!چه گفته بودم و چه شنیده بودم!!آرشیو مطالب را نگاه می کنم!یاد حرف زهرا افتادم که سرخوشانه می خندید و می گفت:حافظه فاطمه مثل ماهی است،شش ثانیه ای.نمی دانستم که حافظه ماهی شش ثانیه است.جایش نبود بگویم عزیز نازنین!فراموشی دفاع طبیعی بدن است در برابر رنج!نگفتم و خندیدم مانند او.سرخوشانه................
آمده ام که سلام کنم به رسم ادب به دوستان دیده و ندیده ام در این چند سال!می گویم چند سال و بخوانید چندین سال!!سالها،زمان درازی گذشته است و حافظه ام یاری نمی کند،این وبلاگ را نگهداشته بودم برای نوه هایم!!شاید آن روزها دیگر چیزی از این روز ها یادم نیاید که برایشان بگویم،از احساساتم،ازآدمهایی که آمدند،رفتند از بودنشان،نبودنشان،خوب که فکر می کنم می بینم اینجا صفحه ای است برای ننوشتن!قلمرو مجازی که هزار اما و اگر و باید ونباید را رعایت می کنم تا چند خط شیرین را با دوستانم شریک شوم شاید!اینجا خودم نیستم،بی هیچ واهمه ای از هجوم نگاه های آشنایان،گاهی که نباید باشم آنچه هستم،اینجا قلمرو حکمرانی مطلق من بر صفحه سفیدی نیست که هیچ مصلحتی گفتن یا نگفتن آن را ایجاب کند!
و من این را نمی خواهم!!
و برای همین است که نمی گویم و نمی نویسم.........
و خداحافظی کردن را نیز دوست ندارم.....................
شاید من بعد داستانهای کوتاه و بلند آدمها اینجا را سبز کند.........
پی نوشت:
*حال ما خوب است،و باور تو چیزی را در این پاییز سرد.........
*وصل اگر دست نمی داد زغم می مردیم//دست کم قصه هجران تو پایانی داشت!
